شطحيات عموقاسم




2
ديگه ديشب، خرخونی برای کنکور رو شروع کردم. نمی‌دونم، ولی خيلی اميدوارم که نتيجه‌ی خوبی بگيرم، هرچند من تلاشم رو می‌کنم و بقيه‌ش با خداست. توی اين گير و دار خوندن «پله پله تا ملاقات خدا» رو هم شروع کردم تا ببينيم کی مي خواد تموم بشه.
بگذريم، ديشب رفتيم کلاس آقا جان و ايشون فقط دعای کميل خوندن و همين و... گفتن که چون مراسم اصلی از پنجم ماه رمضون به بعده، فعلاً مراسم خصوصيه و [فعلا اينجوری حال می‌کنيم]، ولی نمی‌دونم چی شده بود. الله اعلم.
باورتون ميشه الان می‌خواستم برم خوابگاه احسان اينا برای حموم کردن. خوابگاه ما که ماشاالله بزن به تخته، همشون بچه‌های ترتميز سوسول‌مامانی و ... اصلا نمی‌دونم امروز چه بلايی بود که همه ريخته بودن توی حموما. اصلا جای سوزن انداختن هم نبود. من هم تصميم گرفتم که يه سری به خوابگاه امام‌علی بزنم و حمومی کنم و صفايی بدم ودمت گرمه و... آره ديگه که منصرف شدم.
خيلی دلم برای «چشمای سياه» و آقا باحاله، تنگ شده. نمی‌دونم کی می‌خواد پيداشون بشه. البته آقا باحاله که معمولا توی تيررس ديد من هست، ولی اين «چشمای سياه» اين «چشمای سياه»...
ای عشق که تکيه‌گاه پنداشتمت
اي چاه نهفته راه پنداشتمت
ای «چشم سياه» آه ای «چشم سياه»
آتش بودی نگاه پنداشتمت
نمی‌دونم شعرش از کيه؟ يه بار تو راديو پيام شنيدمش، ولی هرکی هست و هر جا که هست، حق نگهدارش و دمش گرم...

H   O   M   E

پنجره عمو